احمد مجد الاسلام كرمانى

225

سفرنامه كلات ( فارسى )

كه شما را بياورد ، آميرزا آقا برخواسته از اطاق بيرون رفت و مدتى با حسن خان صحبت كرد و خيلى اصرار كرد كه شايد او را راضى كند كه نصفه بگيرد ولى حسن خان راضى نشد راستى ، فراموش كردم بنويسم كه وقتى كه در قلعه نو بوديم خيال كرديم كه مبلغى تقديم بحسن خان بدهيم و چون پول نداشتيم اينطور نقشه كشيديم كه بيست تومان بنده بدهم يعنى حواله به وكيل روزنامه ادب در خراسان بكنم و بيست تومان آقا ميرزا آقا حواله فرج اللّه بنمايد ده تومان هم حاجى ميرزا حسن حواله هركس كه سراغ دارد بكند و اين پنجاه تومان را خدمتانه به آنها بدهيم ولى امروز كه آصف الدوله قلق او را معين كرده كه از حاكم بيچاره كلات بگيرد ديگر ما از آن خيال منصرف شديم ، بارى آميرزا آقا برگشت و به حاكم گفت من هرچه با حسن خان صحبت كردم فايده نكرد مصلحت در اين است كه وجه را بدهيد ، حاجى حبيب هم آمد و بخان حاكم گفت اينها خيال دارند نگذارند نهار بياورند و ميخواهند هرزگى بكنند بهتر اين است شر آنها را كوتاه كنيم ، مختصرا بيچاره حاكم مجبور شد پنجاه تومان نقد به آنها داد و حواله كرد مشهدى محمد على آبدار كه تحويلدار هم بود وجوهات را شمرد و تسليم حسن خان كرد و نهار هم آوردند باز حسنخان را صدا كردند آمد و با ما نهار خورد و نهار براى سوارهايش هم بردند و بعد از نهار مرخصى گرفتند و ما هم با كمال ميل و محبت از آنها مشايعت كرديم و وعده داديم كه اگر به زودى مراجعت كنيم حقوق آنها را ادا كنيم آنها به طرف شهر روانه شدند و ما باطاق خودمان برگشتيم و هركدام در گوشه‌اى دراز كشيديم و به زودى خواب رفتيم ، چهار ساعت بغروب مانده از خواب برخواسته چاى خورديم و قليان كشيديم و رفتيم در صحن باغ زير درخت چنار نشستيم و همان اشخاص كه اسم آنها را نوشتيم با ما همراهى كردند و دور ما نشستند و چون وقايع ايام اسارت ما در كلات زياد است لهذا آنها را در يك فصل بخصوص ذكر مينمائيم و در يك فصل